ذبيح الله صفا

713

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

از هستى ما همين نمونه است چو موج * نقشى است وجود ما كه بر آب زدند * مى ده كه وداع خرد و هوش كنيم * وين عقل خرف‌گشته فراموش كنيم از ساغر و پيمانه چه مستى خيزد * دريا دريا بيار تا نوش كنيم * ماييم بسان موج بر سطح عدم * بر هم زدهء جنبش درياى قدم از هستى ما نيست بر اين صفحه رقم * تا همچو حباب ميزنى چشم بهم * بر شهر وجود سربسر مىگذرم * آهسته ز خانه خانه درمىگذرم هر خانه كه نيست اندرو آدميى * زو هيچ نمىجويم و برمىگذرم * در ديده ز هجر اشكِ آلى دارم * بر چهره ز غم گرد ملالى دارم از ضعف تن همچو خلالى دارم * دور از تو چه گويم كه چه حالى دارم * سلطان گويد كه نقد گنجينهء من * صوفى گويد كه دلق پشمينهء من عاشق گويد كه داغ ديرينهء من * من دانم و من كه چيست در سينهء من * اشكى دارم كه سنگ خون گردد ازو * آهى كه سپهر سرنگون گردد ازو شوقى كه دل فلك زبون گردد ازو * عشقى كه جماد ذو فنون گردد ازو 13 - بدرى كشميرى بدر الدين بن عبد السلام بن ابراهيم حسينى كشميرى از شاعران پركاريست